تبليغاتX
ملكوت

ملكوت

افتادم از بهشت بر اين ارتفاع پست

خدایا من شاکی ام

 

 

دوباره هتک حرمت  

 

 

 

بغض توان نوشتن را گرفته است...

کلمات را یارای  به دوش کشیدن چنین مصیبتی نیست...

 قلب از شدت غم توان تپیدن را از کف داده است...

 

***

الهم نشکو الیک فقد نبینا

و غیبت ولینا

وکثرت عدونا

وقلت عددنا

وشدت الفتن بنا

وتظاهر الزمان علینا

 

***

خدایا تو شاهد باش که خار در چشم واستخوان در گلو

چشم انتظار می مانیم تا آن سبز پوش آسمانی با مرهمی

برای دل های سوخته سر برسد...

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1384ساعت 0  توسط م.ملك پور  | 

رگ گردن صنفی

دارو دسته سیب زمینی

 

بعداز سقوط هواپیمای سی 130 و خبر شدن خبرسازان ، در حوزه ی

رسانه ای کشور فضایی شکل گرفت که در نوع خود تا آن روز بی نظیر بود .

از نود و هشت مسافر هواپیما شصت و هشت نفر خبرنگار و تیم خبری بودند .

همین مساله باعث شد حدود دو هفته اکثر برنامه های صدا و سیما و اکثر

صفحات بعضی روزنامه ها حول و محور این موضوع بچرخد در آن ایام کافی بود

کنترل به دست مقابل تلویزیون بنشینی و چرخی در این جعبه جادویی بزنی

از صبح به خیر ایران و عجب رسمیه و گریه و زاری نظام اسلامی بگیر تا

بغض کامران نجف زاده و(مروای دوست) اصفهانی که این آخری آن قدر پخش

شد که دیگر هروقت گوش می کنم تصاویر لاشه ی سوخته هواپیما و تشیع

 پیکر شهدای آن سانحه جلوی چشم هایم می آید .

 

***

بی نظیر را به این خاطرگفتم

چهلم هواپیمای سی 130 نشده بود که یک فروند هواپیمای فالکن که حامل

تعدادی از فرماندهان ارشد سپاه بود در ارومیه سقوط کرد .

خبر به صورت خیلی کوتاه به عنوان خبر سوم و یا چهارم در تلویزیون

اعلام شد همین .

روزنامه ها هم دست کمی از عزیزان صدا و سیما نداشتند اکثر روزنامه ها

غیر از یک یا دو روزنامه باکس کوچکی رابرای خالی نبودن عریضه و به عنوان

خبر به این موضوع اختصاص دادند .

 

***

شما را نمی دانم ولی خودم هنوز نتوانسته ام با این مسئله کنار بیایم .

شاید هم من مشکل دارم به قول پدرم از دید بعضی ها سپاهی هاو در کل 

 نظامی ها برای کشته شدن درست شده اند واین موضوع چندان عجیب و غریبی نیست .

الحق و الانصاف آیا بین این خون و آن خون تفاوتی هست ؟

آیا ازدست دادن افرادی که بابت امنیت این کشور روزو شب نمی شناختند و

تمام هستی شان را کف دست گرفته بودند انسانهایی سرشار از از عشق ، ایثار

و از  همه مهمتر تجربه سالها فرماندهی در دوران جنگ اینقدر معمولی و ساده

است که حضرات صدا و سیما پس از حضور رهبر انقلاب کنار پیکر شهدای حادثه

برای عقب نماندن از موضوع سراسیمه برنامه هایی را تهیه و پخش کند که سرتا سر

بوی دستپاچگی می دهد .

 

***

اینها را گفتم تا به این برسم که چرا باید عکس العمل ها نسبت به حوادث و مسایل

پیرامونی در جامعه ما اینقدر رنگ و بوی صنفی به خود بگیرد.

آیا به صرف اینکه صدا و سیما و مطبوعات تریبونی در اختیار دارند می توانند

به میل خود حساسیت مردم را نسبت به موضوعات مختلف کم و زیاد کنند

این یعنی ناعادلانه ترین نوع برخورد.

 

***

در مورد همین مساله توهین به پیامبر اسلام در نشریات اروپایی هم همینطور شد .

روی سخنم با برخی از دوستان خودم نیز هست ( امیدوارم که آزرده نشوند) عزیزانی

که در مورد همین مساله توهین به پیامبر قدمی که نه ، حتی نیمه قلمی هم نزدند

به ناگاه شاهدیم که در مورد اخراج فلان استاد از دانشگاه رگ گردنی می شوند

 و ساعت ها در این زمینه قلم فرسایی می کنند ومصاحبه و اعتراض ...

وحتی فریاد مردم به ما ملحق شوید سر می دهند

حضرات می فرمایند خبر باید در برگیری داشته باشدما که نفهیمیدیم دربرگیری این

موضوع کجاست که توقع هم دارند که همه نسبت به این موضوع اعلام انزجار نمایند

 و حال بشنوید از حضرت شمس الواعظین معاون انجمن صنفی روزنامه نگاران :

آقای شمس الواعظین چرا انجمن در مورد موضوع توهین به پیامبر در

نشریات اروپایی هیچ گونه عکس العملی نداشت ؟

- چون این موضوع کاملا سیاسی بود و ما ترجیح دادیم اظهارنظرنکنیم .

چرا انجمن در موارد سیاسی دیگر وارد موضوع می شود و حتی بعضا

بیانیه نیز صادر می کند ؟

- بنده از حقوق شهروندی خودم استفاده می کنم و این سوال را جواب نمی دهم ...

 

***

قضاوت با خودتان

یاحق

 

 
+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1384ساعت 23  توسط م.ملك پور  | 

آغاز دوباره

 

یکی آورد در دیر خراب آبادم

سلام

قبل ازهرچیزاز همه عزیزانی که طی این مدت غیبت با عناوین مختلف

از طریق اس ام اس،ایمیل،کامنت،فاکس و... این بنده حقیررا مورد تفقد

و تهدید خویش قرار دادند وخواستار ادامه وبلاگ نویسی از سوی اینجانب

شدند کمال تشکر راخواستارم.!!!

وقتی خوب دقت می کنم می بینم این شکل وبلاگ نویسی هم به همه چیزم

می آید (توضیح بیشتر نخواهید که معذورم)

بدون اینکه اصلا به روی خودم هم بیاورم که مدتها از آخرین یادداشتم

می گذرد دوباره از نو شروع می کنم

چه اشکالی دارد ماهی را هروقت از آب بگیری زنده است...
+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1384ساعت 23  توسط م.ملك پور  | 

آوارگی

الان که دارم می نویسم خیلی خسته ام...

تازه از سینما برگشتم...

خیلی خوابم می آد...

همه خوابن وفکر می کنم الانه که با صدای کیبورد بیدار شن...

مطلب مهمی به ذهنم رسید که گفتم شاید بهتره همینجا روشن بشه

اونم اینه که آهای ایها الناس این وبلاگ فقط سینمایی نیست

حالا چون زمان تولدش وسط توپ و خمپاره جشنواره بوده وما هم این شبا گرفتار جشنواره ایم

 فعلا اینجور شده ایشالا بعداز جشنواره اگه زنده بودیم حرفای دیگه ای هم هست که بشه زد...

از حاج کاظم هم که ورود شکوهمند مارا به جمع وبلاگ نویسان تبریک گفته ممنونیم

آره دادا ما حرفای دیگه ای هم واسه گفتن داریم

فعلا که این جشنواره  بدجوری آوارمون کرده...

الان که فکر می کنم می بینم چه تصمیمی گرفته بودم...

این که هرشب در مورد فیلمایی که دیدم بنویسم

مشکله خیلی مشکله

دیشب سفر به هیدالو و شهرآشوب رو دیدم

دیشب حالم نسبت به شبای قبل والان بهتر بود

جفت فیلما هم فیلمای خوبی بودن

دیشب فکر میکنم برخلاف کامنتی که آقای ر گذاشته بود

از ابرای جشنواره یه بارون ریزی شروع به بارش کرد

درمورد فیلما هم فعلا اصلا حال نوشتن ندارم

شاید بعدا یه چیزایی نوشتم

راستی اصلا نمی دونم چرا وقت خوندن هم پیدا نمی کنم

کیفم شده انبار روزنامه و مجله که میندازم رو دوشمو می کشنوم اینور و اونور

امشب هم طبق برنامه قرار بود کافه ستاره و به آهستگی رو نمایش بدن

که وقتی با عجله وباده دقیقه تاخر رسیدیم سینما و نشستیم رو صندلی

تصاویری شروع شد به پخش شدن که از روی عکسایی که از فیلما دیده بودیم

فهمیدیم چهارشنبه سوری فیلم جدید اصغر فرهادیه

اونم چه جوری؟

اول از وسط فیلم چند دقیقه پخش شد بعد دوباره تیتراژ رفت و

فیلم از اول شروع شد اینم یه جورشه دیگه حالا هی بگید چرا تخریب می کنی ؟

اینم از چهارشنبه سوری

فیلمی که آنچنان شلوغش کرده بودن که چقدر فیلمنامه و بازیها متفاوته و...

نه آقا خبری نیست نه که خبری نباشه ولی اونجوریا هم که تو ذهنتون توقع ایجاد کنید نیست

در مورد فیلم هم همینقدر بگم که فرهادی بهتره درمورد همون طبقات پایین جامعه فیلم بسازه

و وارد این وادیا نشه...

به آهستگی هم که مشخصه  تکلیف کارگردان با خودشم معلوم نبوده و

نمی دونسته چی می خواد بگه...

راستی به نام پدر هم مثل اینکه رسید وفردا شب قراره اولین فیلمی باشه که ببینیم

راستشو بخواین با این فیلمایی که این چند روزه دیدم کم کم دارم احساس می کنم

شاید به نام پدر هم اونجوری که فکر می کنم نباشه و بعداز فیلم...

بی خیال تا ببینیم چی مشه

یا حق

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  | 

لانگ شات

"حاتمی کیا "مکرر در مکرر ...

آن سى دى فروش رند كنار پياده رو كه سى دى خالى مى فروشد به نام «به رنگ ارغوان» مى داند كه چه مى كند. 

آن نوارفروش ترمينال جنوب كه موسيقى تيتراژ از كرخه تا راين راروزى هزار بار به گوش مسافران خسته مى رساند مى داند كه چه مى كند.

 آن جوان از سرما سياه شده ايستاده در صف سينما فرهنگ كه خودش رابا برنامه جشنواره و بولتن در دل صفى كه تكان  نمى خورد تا به گيشه برسد

و يك بليت به او برسد و «به نام پدر» را تماشا كند مى داند كه چه مى كند.

همه مى دانند كه چه مى كنند.

 همه مى دانند كه چه مى خواهند همه تكليفشان روشن است.

 تكليف ما هم همين طور.

در ترنج فرش گشوده جشنواره و بر در و ديوار شهر حتماً جايى ديدنى متعلق است

به كارگردان خسته اين روزها؛ ابراهيم حاتمى كيا.

همه مى دانيم كه جاى او كجاست.
در اين روشنى مطلق، در اين رويارويى بى ابهام،

در اين تقاضاى صريح، او در برابر ماست.

 با آخرين فيلم اش مى خواهد باور كنيم كه خودش است.

تكان نخورده و بى حركت. در اين گردباد روزگار كه تغيير مى دهد

 بى امان همه چيز را از رنگ و نام او همچنان همان است كه مى دانيم

و مى دانند و مى داند.ابراهيم حاتمى كيا.

سخت ترين كار جهان رفتن در راهى است كه چشم هاى فراوانى

 به افق آن چشم دوخته اند. موفقيت همگانى و شكست فقط براى او.

 او متعلق به يك نسل است.

 متعلق به همه دغدغه ها و بغض هاى يك زمان كه اگر در زمان خود نشكستند

 و ديده نشدند حالا مثل بهت تصوير يك آينه روبه روى ما است.

 او بهت اين تصوير است.

هاى مانده بر شيشه اى كه كسى با انگشت رويش نوشته است؛ هواللطيف.

به نام پدر. فيلمى از ابراهيم حاتمى كيا. چه اين فيلم  همان باشد

كه منتظرش هستيم و چه نباشد

 اين نفس گرم جنوبى كه دلخوشى هاى روزمره را خراش مى زند

نيازمند هم نفس است.

او خود چنين خواست يا به نوشته آن نويسنده آلمانى:

«تا زمانى كه از يك زخم به جاى مانده از اين جنگ خون بچكد،

هنوز جنگ تمام نشده است.» آن نسل و آن زخم و اين فيلم.

 هوالمصور. نه به رنگ ارغوان نه به نام پدر. روزگار مكرر، مكرر، مكرر، مكرر و...

(به نقل از شرق)

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 18  توسط م.ملك پور  | 

خسته ام خیلی خسته

با زهم افتضاح

الان که دارم اینارو می نویسم تازه ازسینما برگشتم.

با حالی گرفته...

گفتم که دیشب به جای به نام پدر " چند مي گيري گريه كني رو دیدیم

امشب هم امیدوار بودیم که دیگه جای چند مي گيري گريه كني به نام پدرببینیم

ولی مثل اینکه خبری نیست وهنوز نرسیده...

منم دوباره نشستم وفیلم قشنگ احمدلو رو دیدم.خودشم اومده بودو بعد فیلم کلی از این و اون تبریک شنید

مخصوصا از مسجد جامعی که برگشت گفت فیلمت توفروش هم موفق می شه

فیلم دیگه ای که امشب دیدم "زمستان است "بود کار رفیع پیتز

فیلمی به عجیبی اسم سازندش

من که چیزی ازش نفهمیدم.همین جا اعلام می کنم اگه کسی چیزی ازش فهمید ماروبی خبر نذاره

فعلا حال وهوای جشنواره ابریه واز فیلم خوب خبری نیست.

این تهیه کننده به رنگ ارغوان هم مثل اینکه دست بردار نیست

 دوباره گفته فیلمش به جشنواره میرسه

ما که دیگه خسته شدیم...

بابا اگه نخوایم این فیلمو ببینیم کیو باید ببینیم

اینم از امشبمون تا فردا ببینیم چی می شه

یا حق

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  | 

روز اول/فيلم دوم(كارگران مشغول كارند)

خسته نباشي قهرمان

امتياز:  0

جماعتي بيكار كه از زور خوشي در راه برگشتن از اسكي تمام

 دغدغه شان مي شود هل دادن يك تكه سنگ بزرگ و انداختنش ته دره...

متاسفانه هر چقدر در طول فيلم سعي كردم بفهمم لج و لجبازي

چند ديوانه با يك تكه سنگ چقدر مي تواند مهم باشد

 كه دستمايه ساخت يك فيلم وصرف هزينه هنگفت براي آن شودنتوانستم...

جداي از سوژه تصوير برداري بسيارضعيف وآماتور كوهيار كلاري

 پسرمحمود كلاري فيلم بردارحرفه اي سينما،بعضا يادآورتصوير برداري

 فيلم هاي خانوادگي بود تا يك فيلم بلند حرفه اي.

محمود كلاري به همراه اميد روحاني منتقد قديمي سينما هم

 خودشان را در بازيگري محك زده بودند واي كاش چنين

 نمي بودوهركسي به حرفه تخصصي خويش مي پرداخت.

به همه اين ها اضافه كنيدآتيلا پسياني،فاطمه معتمد آريا،مهناز افشار

تعدادي نابازيگر سانتي مانتال كه جز به رخ كشيدن خود و نوع پوششان كار ديگري نداشتندو...

ورضا كيانيان كه هنوز هم فلسفه پذيرش چنين نقشي از طرف او برايم روشن نشده

نقشي دو سه دقيقه اي با دو سه ديالوگ معمولي بدون هيچ مشخصه خاصي

ملغمه اي از بازي هاي ضعيف،ساختاري آشفته وفيلمنامه اي با زيربناي سست.

خلاصه كلام اين هم از كرامات سيستم فرهنگي ماست

هزينه كن تا عده اي تجربه كنند همين.

البته يكي بزرگترين امتيازات چنين آثاري اين است كه نشان مي دهد كه يك فيلم تا چه حد

مي تواند سطحي و دم دستي ساخته شود

(در مجله فيلم خواندم كه فيلم برداري اين فيلم در بيست روز انجام شده)

سوال ديگري كه برايم مطرح شد چگونگي حضور چنين فيلمي

در بخش مسابقه است البته به قول يكي از دوستان بنشين و تماشا كن

 كه چگونه اين فيلم مورد استقبال منتقدين وهيئت داوران قرار ميگيرد

واين همان حكايت تلخ شكاف بين راي تماشاگران و طيف داوران جشنواره است.

تيتراژ پاياني فيلم هم با اينكه سرودي براي تم ملي فوتبال بود

ودر جهت ايجاد نشاط در تماشاگران ،ولي همه بصورت آويزان از سالن خارج

مي شدندوبلا استثنا برگه هاي نظر خواهي را با عصبانيت در قسمت ضعيف مي انداختند.

گزیده دیالوگ:

- بله با خرتون تشريف باوريد

- خرشو درگير كنيم خودشم آلوده مي شه

يا حق
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  | 

روز اول/فيلم اول(چند مي گيري گريه كني؟)

 

چيزي كه زياده مرده ي عموديه

 

امتياز:   ***

از همان ابتدا هم احساس خوبي نسبت به اين فيلم نداشتم

 وحالا كه جايگزين به نام پدر شده بود ديگر واويلا...

فكر مي كردم يكي از همين فيلم هاي تجربي – جشنواره اي باشد

و با توجه به اين كه اولين فيلم بلندشاهد احمد لو

بازيگر نوجوان دهه شصت است،كاريست بسان همه اينگونه كارها.

اما از همان پنج دقيقه اول فيلم فهميدم با فيلمي سرراست،گرم

وبا طعم لطيف طنز روبرو هستم..

شايسته پيرمرد متمولي كه از ترس مردن در غربت و تنهايي در خارج از كشور

به ايران برمي گرددو در جريان ماجرايي با يك بنگاه برگزاري مراسم تدفين

كه كارش اعزام سياهي لشگر و به اصطلاح(گريه كن)

به مجالس سوت و كور است آشنا مي شود و درخواست مي كند

براي اطمينان از آبرومند بودن برنامه يك بار با حضور خودش برنامه اجرا شود...

داستان جدال مرگ وزندگي است...

وحكايت تلخ ارتزاق است از مرگ

بازي ها به جز چند مورد همه روان ويكدست وشخصيت ها

به سادگي خود فيلم ملموس است و دوست داشتني.

از مهمترين امتيازات اين اثر تقسيم وزن نقش ها بصورتي است كه

شايد يافتن نقش اول و دوم در اين كار دشوار باشد.

تصميم دارم از اين پس گلچيني از ديالوگ هاي خوب فيلم ها را

(البته از نظر خودم)در پايان يادداشت هرفيلم بياورم:

گزیده دیالوگ:

- نيومدم فاتحه بخونم،اومدم فاتحمو بخونن...

- اينجا ايرونه،مرده رو زمين نمي مونه،كفن داره،دفن داره،سه داره،هفت داره،چهل داره....

- شايد گريه كن كم باشه ولي حلوا خور هميشه هست...

يا حق...
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  | 

آغاز با تيمم

دو كف دست به آرامي روي خاك مي خوردو بالا مي رود...

كاسه اي گلي در حال چرخيدن به دست سفالگر است...

سيمرغ جشنواره داخل كاسه خودنمايي مي كند...

كاسه مي چرخد ومي چرخد...

رنگ ولعاب مي گيرد وتكثير مي شود...

جماعتي كه هركدام با نوعي پوشش، نماينده يكي از

قوميت هاي ايراني است كاسه آب به دست در كويري با آسماني آبي قدم مي نهند...

كاسه ها كنار هم قرار مي گيرد...

وبه صورت پازل تصوير سيمرغ بزرگي تشكيل مي شود...

تيرزامسال جشنواره با حال و هواي عرفاني و ماورايي اش كار قشنگي ازآب درآمده...

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  | 

زندگي زيباست

بهرام رادان خوش تيپ است

جوان خوش تيپي، نامش بهرام رادان ،داخل اتوموبيل مدل بالايي نشسته

 و با گوشي مدل بالاتري در حال فيلم ديدن است.

تصوير كات مي خورد به چند جوان كه جلوي يك سينما در حال

 موزيك گوش دادن با گوشي موبايلشان و زيرورو كردن برنامه جشنواره هستند.

رادان از ماشين پياده مي شود.

جوانان با دوربين گوشي هايشان به استقبالش مي روند...

وما اینجا باید نسبت به گوشی های(LG)احساس خوبی پیدا کنیم

اين هم از روش هاي جديدتبليغاتي است كه هرروزخود را به شكلي

متفاوت با شرايط مخاطب تطبيق مي دهد.

تبليغ روغن مايع در ماه رمضان با صداي ربناي شجريان و اذان موذن زاده

فرش ماشيني در عيد نوروز با يا مقلب القلوب...

تبليغ موبايل به صورت جشنواره اي
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1384ساعت 1  توسط م.ملك پور  |