لانگ شات

"حاتمی کیا "مکرر در مکرر ...
آن سى دى فروش رند كنار پياده رو كه سى دى خالى مى فروشد به نام «به رنگ ارغوان» مى داند كه چه مى كند.
آن نوارفروش ترمينال جنوب كه موسيقى تيتراژ از كرخه تا راين راروزى هزار بار به گوش مسافران خسته مى رساند مى داند كه چه مى كند.
آن جوان از سرما سياه شده ايستاده در صف سينما فرهنگ كه خودش رابا برنامه جشنواره و بولتن در دل صفى كه تكان نمى خورد تا به گيشه برسد
و يك بليت به او برسد و «به نام پدر» را تماشا كند مى داند كه چه مى كند.
همه مى دانند كه چه مى كنند.
همه مى دانند كه چه مى خواهند همه تكليفشان روشن است.
تكليف ما هم همين طور.
در ترنج فرش گشوده جشنواره و بر در و ديوار شهر حتماً جايى ديدنى متعلق است
به كارگردان خسته اين روزها؛ ابراهيم حاتمى كيا.
همه مى دانيم كه جاى او كجاست.
در اين روشنى مطلق، در اين رويارويى بى ابهام،
در اين تقاضاى صريح، او در برابر ماست.
با آخرين فيلم اش مى خواهد باور كنيم كه خودش است.
تكان نخورده و بى حركت. در اين گردباد روزگار كه تغيير مى دهد
بى امان همه چيز را از رنگ و نام او همچنان همان است كه مى دانيم
و مى دانند و مى داند.ابراهيم حاتمى كيا.
سخت ترين كار جهان رفتن در راهى است كه چشم هاى فراوانى
به افق آن چشم دوخته اند. موفقيت همگانى و شكست فقط براى او.
او متعلق به يك نسل است.
متعلق به همه دغدغه ها و بغض هاى يك زمان كه اگر در زمان خود نشكستند
و ديده نشدند حالا مثل بهت تصوير يك آينه روبه روى ما است.
او بهت اين تصوير است.
هاى مانده بر شيشه اى كه كسى با انگشت رويش نوشته است؛ هواللطيف.
به نام پدر. فيلمى از ابراهيم حاتمى كيا. چه اين فيلم همان باشد
كه منتظرش هستيم و چه نباشد
اين نفس گرم جنوبى كه دلخوشى هاى روزمره را خراش مى زند
نيازمند هم نفس است.
او خود چنين خواست يا به نوشته آن نويسنده آلمانى:
«تا زمانى كه از يك زخم به جاى مانده از اين جنگ خون بچكد،
هنوز جنگ تمام نشده است.» آن نسل و آن زخم و اين فيلم.
هوالمصور. نه به رنگ ارغوان نه به نام پدر. روزگار مكرر، مكرر، مكرر، مكرر و...
(به نقل از شرق)
